لبخند سایه

از دیدن سایه خود  میترسم

 خیلی وقت است  از من جدا شده

هر وقت  هم  که می اید خنده ی عجیبی می کند  بعد دور می شود

این طور حس می کنم که  با هم نمی سازیم

نه اینکه اختلاف داشته باشیم  ِ مختلفیم

دیگه تنهای تنها شدم ِ حتی سایه ام....

چاره ای بایدش

 با خود می اندیشم که شب فرا می رسد

تاریک تاریک است ِ سیاهی مطلق

هیچ سایه ای نیست

انگار از اول هیچ چیز سایه ای نداشت

پس تصمیم بر ماندن می گیرم.

چون دیگر تنها نیستم  ِ همه مثل همند.

تاریکی را دوست دارم چون از ان می ترسم

چون ترس را دوست دارم

از نیمه شب گذشته ترسم دوچندان شده

انگار چیزی مرا می پاید

او اینجا چه می کند

باز انگار فقط من سایه دارم.

باز هم تنها شدم  ِ خسته ام

 برو

نه نرو ی من از تو می ترسم نرو

چرا کسی صدای مرا نمی شنود؟

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید