اتفاق ساده

و تو یک اتفاق ساده نبودی هرگز

پیش تر فقط نگاه بود و ترس

بعدتر نشستن در کنارت و گم شدن دستها در پی هیچ

و سپس ان نگاه های مردد و متعجب و نگران

دوباره ترس امد

ترس بر هم زدن قداستی که هرگز .....

انسانها هیچ گاه امانتداری  خوب نبوده اند

و تو ان قدر ظریف بودی که هیچ دستی  به تو نزدیک هم نمیتوانست شد

دستانم را در چشمه صداقت شستم

ولی باز ترسیدم و جرات نزدیک شدن  نکردم

چه کنم که دستان من تاب شکستن  ندارد

چاره ای بایدش

من تو را به اغوش باد می سپارم

تنها باد است که میتواند تو را در اغوش بگیرد و نوازش کند

تا مبادا قداستت از بین برود و الوده شوی

پس برو

نمان

 

/ 0 نظر / 2 بازدید